گفتگو با رضا مفتخرزاده مدرس زبان و ادبیات عرب

اختصاصی سرویس خبری شوار |

 

گفتگو با رضا مفتخرزاده مدرس زبان و ادبیات عرب

– لطفاً خودتان را معرفی کنید .

سید رضا مفتخرزاده هستم متولد نهم فروردین ماه ۱۳۲۸ . پدرم روحانی و اصالتاً تهرانی بودند  . به نجف مهاجرت کردند و مدتی را در نجف و کربلا زندگی کردند .پدربزرگم معروف به سید احمد موسوی تهرانی از علما و عرفای بزرگ و بنام بودند . من در کربلا به دنیا آمدم  و در آنجا تحصیل کردم .مدتی پس از اخذ دیپلم  , در سال ۱۳۴۹-۱۳۵۰ بخاطر شرایط سیاسی آن دوران به ایران بازگشتیم . پدرم پس از بازگشت به ایران به آمل آمد و  در اداره اوقاف آمل مشغول به کار شد . من هم  در مدرسه عالی ترجمه ( دانشگاه علامه طباطبایی امروز ) لیسانس زبان و ادبیات عرب گرفتم  و در سال ۱۳۵۵ به استخدام دولت درآمدم و در تهران شروع به کار نمودم . در سال ۱۳۶۱ به آمل منتقل شدم . سالها بعد در سال ۱۳۷۰ در دانشگاه واحد تهران , دوره کارشناسی ارشد را هم گذراندم اما دوره دکترا را نیمه کاره رها کردم . در سال ۱۳۵۷ ازدواج کردم و صاحب دو فرزند هستم .هر دو فرزندم متأهل هستند .پسرم مهندس و دخترم کارشناس ریاضی است .زندگی آرامی دارم و از این بابت خداوند را شاکرم .

– در دوران تحصیل تان کدام درس را بیشتر دوست داشتید و کدام درس  را کمتر ؟

شعری در عربی داریم که می گوید : ” هر آنچه که انسانها دوست دارند بدست نمی آورند همانطور که بادها برخلاف میل کشتی ها می وزند . “

قطعاً انسانها آرزوهایی دارند یا چیزهایی را دوست دارند که نصیبشان نمی شود , آیا این کشتی باید متوقف شود ؟ وقتی باد برخلاف میل کشتی می وزد , بادبان ها باید مسیر را عوض کنند و باد مخالف را باد موافق کنند . رشته تحصیلی من ریاضی بود و به ریاضی و فیزیک علاقه زیادی داشتم و تنها درسی که از آن متنفر بودم عربی بود . کارنامه  سال ششم ریاضی را هنوز  دارم که در آن ریاضیات ۹۹ از ۱۰۰  , فیزیک ۹۵ از ۱۰۰ و عربی ۶۰ از ۱۰۰ است و تنها درسی که یاد نمی گرفتم همین عربی بود . من قبل از اینکه به ایران بیایم مهندسی اتم دانشگاه اسکندریه قاهره قبول شدم ولی خوب به ایران آمدم و مجبور شدم رشته زبان و ادبیات عرب بخوانم چون یکی از معضلات من این بود که به زبان فارسی تسلط نداشتم . در همان ترم اول دانشگاه , هر ۵ واحد ادبیات فارسی را صفر شدم اما در عربی بهترین نمره را گرفتم .بعدها که کارشناسی زبان و ادبیات عرب را گرفتم و معلم عربی شدم , تصمیم گرفتم حس تنفری که از این درس داشتم را تغییر دهم  و این تحول را ایجاد کردم . خیلی از دانش آموزان درس عربی را دوست نداشتند اما من کاری می کردم که دانش آموز آن را بپذیرد .حالا یا به قول شما با ترس و وحشت یا با ارائه مطلب به بهترین شکل . پذیرفتم و توانستم چیزی را که دوست نمی داشتم به بهترین نحو ارائه دهم .

– در کدام مدارس و دانشگاهها تدریس کردید ؟

پس از انقلاب فرهنگی و خلأیی که در دانشگاهها ایجاد شد ,شتاب عظیمی در رفتن به دانشگاه ایجاد شد و بحث کنکور دوباره مطرح شد .آن زمان بخاطر جنگ تحمیلی مردم از نظر اقتصادی در فشار بودند و آن عده که توان مالی داشتند معلم خصوصی می گرفتند و کلاس های کنکور در تهران رواج داشت .در سال ۱۳۶۴ با همکاری  حدود ۳۰ – ۳۵ نفر از بهترین دبیران آمل کلاسهای باقرالعلوم را راه اندازی کردیم که با نازلترین قیمت  خدمات شایانی در این شهر انجام داد . تا اینکه در سال ۱۳۷۰ اولین دبیرستان غیرانتفایی با همان دبیران باقرالعلوم به نام های البرز (دخترانه و پسرانه
) و ابوریحان  در آمل تشکیل شد . بعدها به دلایلی دبیرستان البرز را رها کردم و در دبیرستان های دارالفنون و بوعلی سپس اسوه و قنوت  کار کردم . تا اینکه با دوستان , دبیرستان امین را تأسیس کردیم و حدود ده سالی می شود که آنجا را هم رها کردم . در دبیرستان های تیزهوشان ,نمونه,طبری ,ملک زاده, وحیدی (فاطمه زهرا),حائری و همچنین  در روستای پاشاکلا با آقایان محمد زاده ,خراسانی و …و دبیران زبده دیگر که نتایج خوبی هم داشت .

در بیشتر دبیرستان های آمل تدریس کردم . علاوه بر تدریس در دبیرستان , از سال ۱۳۶۴ تدریس در آموزش عالی را هم آغاز کردم . در دانشگاههای آزاد قائم شهر و بابل ,دانشگاه آموزش عالی ضمن خدمت ساری , دانشگاه  پیام نور ساری,دانشگاه آیت اله آملی ,دانشگاه پیام نور آمل ,دانشگاه فرهنگیان   و از سال ۱۳۷۴ تا به امروز هم در دانشکده علوم قرآنی آمل مشغول و عضو هیأت علمی این دانشگاه هستم . از کار خودم احساس رضایت دارم و خودم را معلم موفقی می دانم . چهل و یک سال است که تدریس می کنم و از این بابت بسیار خوشحالم .

– یک خاطره خوب از دوران تدریس تعریف کنید .

خاطرات خوب, زیاد دارم … من عادت دارم در زمستان ها دو تا جوراب روی هم می پوشم .جوراب کهنه ای  را در زیر  و سپس جوراب متناسب با رنگ لباسم را روی آن می پوشیدم .یک روز صبح با عجله این کار را انجام دادم و به دبیرستان حائری که آن زمان تدریس می کردم رفتم . زنگ اول در کلاس احساس می کردم بچه ها پچ پچ می کنند .زنگ تفریح و زنگ دوم و باز زنگ تفریح بعدی متوجه نگاهها و هیاهوی بچه ها می شدم و مرتب هم به جمعیت این  دانش آموزان متعجب اضافه می شد .تا اینکه به منزل که رسیدم دیدم که یک لنگه جورابم  قهوه ای و دیگری مشکی است و من چون عادت دارم وقتی در کلاس می نشنینم پا روی پا بیندازم بچه ها با دقت نظری که نسبت به معلم دارند  متوجه این موضوع شدند .روز بعد که به کلاس رفتم به دانش آموزان گفتم که چرا این موضوع را به من نگفتند  . یکی از آنها جواب داد : (( آقا ببخشید  , ما فکر کردیم مده . ))

– یک خاطره بد از دوران تدریس تعریف کنید .

یکی از خاطرات بسیار بدی که باعث شد تدریس در دبیرستان را کنار بگذارم , نحوه برخوردم  با یک دانش آموز در سال ۸۴-۸۵ در دبیرستان امین در پایه سوم بود . انسان گاهی در قبض است گاهی در بسط. انسان است دیگر … وارد کلاس شدم و چشمم به یکی از دانش آموزان افتاد که دقیقا بخاطر ندارم داشت حرف می زد یا … به او گفتم از کلاس بیرون برود  و او هم مقاومت کرد و من خودم دست او را گرفتم و از کلاس بیرون اند اختم .دانش آموز هم که بالاخره پسر جوانی بود و به غرورش بر خورده بود ,در جواب حرکت من حرفایی زد که من ناخودآگاه صندلی را که روی آن می نشستم به سمت او در حیاط پرت کردم …من دیگر فقط یک صندلی را می دیدم که داشت به سوی دانش آموز پرواز می کرد و او هم کمی خودش را منحرف کرد و صندلی عرض حیاط را طی کرد و به دفتر مدیر خورد .

من آن لحظه در حالی که بسیار آشفته بودم نشستم و فقط شکر می کردم که اتفاقی برای این دانش آموز نیفتاد و همین ماجرا بود که باعث شد اعلام کنم که دیگر شایستگی ندارم و از این پس تدریس نخواهم کرد .با اینکه خودم در دبیرستان امین سهامدار بودم پس از این اتفاق, سهامم را واگذار کردم , چون حس می کردم انسانی که نتواند بر خودش مسلط شود و کنترل خود را در اختیار بگیرد شایسته تدریس نیست و تدریس در دبیرستان را رها کردم و این بدترین خاطره در دوران تدریس من بود .

– بهترین هدیه ای که در روز معلم دریافت کردید چیست؟

زیباترین و قشنگ ترین هدیه , لبخندی بود که عزیزانم بر لب داشتند و با عشق , محبت , اشتیاق و با یک روحیه خاص , روز معلم را به من تبریک می گفتند و گاهی هم که با بعضی هدایای  مادی تواًم بود که ما بخاطر حرمتی که برقرار بود با جان و دل می پذیرفتیم .

– از دبیران هم دوره خود با کدامیک در ارتباطید؟

همیشه مورد محبت و توجه تمام همکارانم قرار گرفتم . با همه همکارانم ارتباط دارم و آنها را مانند خانواده خودم می دانم .از  دوستانی که بیشتر همدیگر را می بینیم و ارتباط بیشتری داریم می توانم به   آقایان  ابراهیم ملک و شاهرخ خضری اشاره کنم .

– از دانش آموزان  خود با کدامیک در ارتباطید ؟

کمتر پیش می آید که به موسسه ای  بروم و یکی از دانش آموزانم را نبینم .از دانش آموزانم می توانم به خانم سارا هاشمی و  یکی از دبیران موفق شهر جناب آقای حسین جوادی که زمانی دانش آموز من بودند و در حال حاضر همکار من هستند اشاره کنم .

– تاثیر گذارترین آدمهای زندگی شما چه کسانی بودند ؟

مادرم و همسرم .

اختلاف سنی من و مادرم ۱۳ سال بود .مادرم علیرغم تمام دغدغه هایی که داشت با عشق و مهربانی ش , پتانسیل عجیبی در من ایجاد کرد و متاسفانه مادرم  در جوانی و زمانی که من دانشجو بودم درگذشت  و پس از ازدواج , همسرم که هر چه که دارم از اوست . از سال ۱۳۶۴من تنها مدرس دانشگاهی بودم که با مدرک کارشناسی تدریس می کردم تا اینکه در سال ۱۳۷۰ بخاطر اینکه این موضوع با قوانین دانشگاه مغایرت داشت برای تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد اقدام کردم و در آن زمان وضعیت اقتصادی م به علت شرایط  دوران جنگ ,  زیاد  مساعد نبود .من برای ثبت نام به تهران رفتم و متوجه شدم که  باید مبلغ ۵۰ هزار تومان شهریه بدهم .منصرف شدم و به آمل برگشتم .اما همسرم روز بعد با یک فیش ۵۰ هزارتومانی وارد منزل شد و گفت که شهریه را واریز کرده است و حمایت های بی شمار  دیگری که باعث شد من به عینه این عبارت را  لمس کنم  که می گویند ” پشت سر هر مرد موفقی یک زن قدرتمند  وجود دارد ” .من از سال ۱۳۵۷ تاکنون  چه از نظر مالی و چه از نظر روحی هرگز تحت فشار نبودم . اگر در یک زندگی مشترک ,خانم آن خانه مدیر باشد آن خانه بهشت است . عرب ها به خانم خانه می گویند “ربه البیت ” یعنی خدای خانه . یا خانه انسان بهشت است یا دوزخ و اگر دوزخ است عمدتاً زن مقصر است .

– آیا خودتان می دانستید که دانش آموزان چقدر از شما می ترسند و پیش آمده که دانش آموزی آنقدر شهامت پیدا کند که از شما انتقاد کند ؟

باور کنید که از این عبارت  ” ترس ” ناراحت می شوم و آن را جور دیگری تفسیر می کنم  .حتی دانش آموزان پسر هم می گفتند که ما از شما می ترسیدیم  و همچنین  معلم ها که به من  می گفتند روزی که بچه ها کلاس عربی دارند از زنگ اول در حال خواندن عربی هستند .  ولی من همه اینها را به حساب احترام می گذارم و اینکه چون من ریشه ای پرسش می کردم و ریزترین مسائل درس را  از دانش آموز می خواستم  با اینکه دانش آموزان حل المسائل و یا دفتر عربی دانش آموزان سالهای قبل را هم داشتند اما از اینکه من سوالی بپرسم که نتوانند پاسخگو باشند می ترسیدند .من شاگرد را بیشتر به کار می گرفتم و این عامل ترس بوده که مبادا لحظه ای در حین سوال پیچ شدن , ببازد  .در طول سالهای تدریس به یاد ندارم دانش آموزی از من انتقاد کند  و خاطره ای که اکنون به ذهنم رسید اینکه در دبیرستان امین , به مناسبت  روز معلم ,همه معلم ها به صرف شام به  “هفت تن”  رفتیم .همه همکارانم  آقایان نورمحمدی ,بردیده ,گرجی ,فردوسی و …جلوتر حرکت می کردند و رسیدند به جایی که نگهبانی داشت و نگهبان اجازه نداد که بالاتر بروند   .همه همکارانم دور نگهبان ایستاده بودند و من که عقب مانده بودم به آنها رسیدم .تا نگهبان چشمش به من افتاد به سمت من آمد و خیلی اظهار محبت کرد که آقای مفتخرزاده معلم من در دبیرستان طبری بود …همکاران که می دانستند من در کلاس جدی هستم و به قول خانم بهشتی  باروت هستم , گفتند یه خاطره از مفتخرزاده بگو .منم فکر کردم الان این آقا شروع می کند که … اما برعکس تصورم گفت که من یک خاطره خوب از دبیر دارم و برای فرزندانم هم تعریف کردم که وقتی روز اول دبیر وارد کلاس شد گفت  بچه ها من درس را برایتان توضیح می دهم یک بار , دو بار  و حتی  صد بار ولی جلسه بعد نگویید نفهمیدم که من عصبانی می شوم .

– نظر شما نسبت به شهر آمل و اینکه تفاوت های آمل قدیم با آمل امروز تا چه اندازه مورد قبول شما است ؟

از همان اولین باری که چشمم به این شهر افتاد عاشقش شدم .احساس کردم وارد بهشت شده ام و از آن زمان تصمیم گرفتم  که در آمل بمانم . آمل قدیم , بسیار زیبا بود و فکر نمی کنم زیبایی هایی که آن زمان در آمل بود ,امروز باشد .آمل شهر بسیار زیبا و جمع و جوری بود و اگر غریبه ای به این شهر پا می گذاشت به سرعت شناسایی می شد .آمل  یک محدوده مشخصی بود خیابان هراز تا کوچه اندواری بود و انتهای آن خانه های آقایان پیرزاد و ملک زاده بود . خیابان نور تا پاساژ رحمانی  و خیابان محمود آباد هم تا قند مازند و خیابان  امام رضا هم تا پمپ بنزین .آمل به همین کوچکی بود اما تمیز و زیبا که روزهای بهاری ,عطر بهار نارنج در همه شهر می پیچید … شهر دلنشینی که عاشقش بودم و هستم …

– لحظه ای را در زندگی خود به یاد دارید که تلنگری برای شما باشد و تصمیم بگیرید خودتان را تغییر بدهید ؟

برای من تلنگری بالاتر از این نبود که در سن بیست سالگی محیطی را که در آن بزرگ شدم رها کنم  و وارد یک محیط جدید و فاقد یک زبان مشترک شدم .محیطی که آرزویم در آن سخنرانی به زبان فارسی بود و اینکه آیا خواهم توانست این زبان را بیاموزم … من در بیست سالگی دوباره متولد شدم چون بیست سال گذشته را از دست دادم و نمی توانم از کوچه ای , از کنار مدرسه ای عبور کنم و بگویم من در کودکی اینجا بودم یا در این مدرسه تحصیل کردم …

– آیا از خودتان راضی هستید و اگر به شما فرصت دوباره ای داده می شد باز هم همین رضا مفتخرزاده ای که هستید می بودید ؟

حتما . بارها گفته ام که اگر صد بار دیگر بمیرم و زنده بشوم باز هم معلمی را انتخاب می کنم .معلمی صادقانه ترین و بی ریاترین شغل است .معلم همیشه بهترین و صحیح ترین اطلاعاتش را ارائه می دهد و این شرافت معلمی را نشان می دهد و قطعاً دوست دارم  همین رضا مفتخرزاده ای باشم که هستم .لطف مردم و احترامی که مردم ,شاگردانم و اولیایشان برای من قائلند بسیار باارزش است .

– نظر خود را درباره این کلمات با کوتاه ترین جواب بیان کنید :

معلمی : عشق من

رضا مفتخرزاده : منم

آمل : شهر من

مادر : اصل من

امام رضا (ع) : امید ماست

پاییز : زیباست

عشق : حیات

دوستی : سختی

از اینکه در این مصاحبه شرکت نمودید سپاسگزارم .

 

photo_2016-09-21_14-43-34  photo_2016-09-21_14-43-21

2 نظر

  1. من که خیلی ازشون میترسیدم …زمان کلاس ایشون کلاس از ترس خالی میشد ولی اکثرن با وجود اینکه ازشون میترسیدن دوستشون هم داشتن

  2. بسیار سپاسگزارم از این خبرگزاری برای مصاحبه با استاد بنام زبان عربی آمل ;جناب استاد مفتخرزاده

    من و جمع زیادی از دانش آموزان قدیم این شهر ; مدیون زحمات بیدریغ ایشون هستند

    در راه ترویج علم ; بسیار عالم ; باوجدان و پر تلاش بودند

    یقینا آموزش و پرورش آمل ; درزمینه تدریس زبان عربی تاکنون کمتر چون استاد مفتخرزاده بخود دیده

    صمیمانه از زحمات بیدریغ ایشون سپاسگزارم و لزایزد منان براشون سلامتی ; موفقیت و بهروزی ارزومندم

    شاگرد همیشگی و کوچک استاد
    صفورا پیغمبرزاده

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشود